Tuesday، April 17، 2007

پسر بچه گفت: من خیلی وقتها گریه می کنم
پیرمرد سری تکان داد: من هم ...

هر وقت این آهنگ رو می­شنوم اشکم در میاد.
البته اشکهای بنده دم مشک اینجانب می باشد و متناوباً سرازیر می ­شود.
بعنوان نمونه دیروز که به دیدن فیلم مسخره ی اخراجی­ها رفته بودیم نمی­دونم چرا برخلاف ملت خندان بنده عمدتاً اشک ریزان بودم؟

Saturday، April 14، 2007

نه شنیدن سخته . اونهم با این قاطعیت که یه نقطه گنده انتهاش باشه، بدون هیچ پسوند و پیشوندی. یه احساس خشم همه وجودم رو میگیره. شایدم دست و پام می خواد بلرزه. با خودم فکر می کنم چرا؟ جوابهای مختلفی بخودم میدم. سعی می کنم مثلا منطقی و منصف باشم پس اول می رم سراغ خودم. می دونم که نتونستم اون وجهه ای از خودم رو که فکر می کنم خود واقعی ام هست نشون بدم. بر خلاف میلم احتمالا چهرهء یه خاله زنک با احساسات فزرتی و هندی مابانه رو بنمایش گذاشتم. یه بچه لوس که با وجود گذشتن سن و سالی ازش هنوز افکار کودکانه داره. شاید هم بیش از حد تلخ و تیره و آشفته بودم. شاید سعی در صادق بودن بیش از حد هم احمقانه باشه، که می دونم هست چون بارها تجربه ش کردم. معمولا منجر به این میشه که طرف بر خلاف تصورم احساس کنه که دارم خودمو خیلی صاف و صادق جا می زنم و بیشتر احساس اشمئزاز کنه از این دورویی. ظاهرم هم چه خوشم بیاد چه نیاد خیلی مهمه. طبیعیه که با این قد و هیکل، قیافه درب و داغون و لباسهای رنگ و رو رفته چندان جذابیتی نداشته باشم. اما صبر کن ببینم... من هم که ایده آل ام رو ندیدم. کوتاه قد و لاغر با لباسهای ساده و یک ... که احتمالا قبلا خیلی بهتر بوده. با تصور من فاصله داشت، مگه نه؟ ظاهر مهم نیست؟ قبول دارم . لااقل این برخورد این حسن رو داشت که از جانب خودم مطمئن شدم که خیلی ظاهر بین نیستم. قبلش شک داشتم و از خودم خجالت می کشیدم. فکر می کردم من که خودم چیزی نیستم چطور در مورد ظاهر بعضی ها اینقدر سخت گیرم. بارها خودم رو امتحان کردم که ببینم آیا واقعا همچین آدمی هستم یا نه. و الان با وجود مواردی که برام پیش آمده می دونم که نیستم. اما یک چیز دیگر را هم خوب می دانم، و اونهم اینه که همیشه درمواردی که مایل به برقراری ارتباط با کسی نبودم سعی کردم که با ملایمت و احترام طوری که به تیریش قباش بر نخوره بهش حالی کنم که باباجان ما راست کار همدیگه نیستیم. و معمولا این قضیه مدت زمانی طول کشیده. ولی بعدش عذاب وجدان نداشتم که زدم دل یک انسان رو شکوندم. به هر حال این هم می تونه طبیعی باشه . هزاران نفر با همدیگه برخورد می کنن و با وجود اینکه ممکنه دلیل خاصی وجود نداشته باشه از همدیگه خوششون نمی آد. مهم نیست. واقعاً نیست؟

Monday، February 12، 2007

I went down to the water
Like a lamb to the slaughter
Didn't know what was waiting for me there
Nobody warned me
Nobody told me
My excuse is I wasn't prepared
I drank deep from the river
And sealed up my fate
I should have seen the trap, baby
Before it was too late
I had my chance coming
But now it's too late
We go down
We go down
We go down, it's the only way out
...down, it's the only way out

Tuesday، April 20، 2004

نه. تیره نیست.
ابرهاش به اندازه کافی تیره نیست .

Thursday، December 11، 2003

شبها وقتی که توی رختخوابم دارم ميلولم تا خوابم ببره چيزهایی مياد تو ذهنم که بدرد پر کردن وبلاگ می خوره. شايدم روزی يه چيپ اختراع بشه که بذاری تو مغزت و هر چی که فکر میکنی رو برات پابليش کنه.
در هر حال، اين معری که تو پست قبلی گذاشتم در جواب به مسابقه ای بود که سایتی در مورد مهاجرت طرح کرد. وگرنه من همچین طبخ شعرم خوب نیست. گرچه، یه دفعه دیگه هم طبخ آزمایی کرده بودم.
توی دوران دبيرستان در آستانه کنکور لعنتی و در حال و هوای نابودی. برای ثبت در تاريخ! می ذارمش اينجا:

چه کنم با اين مغز تيره
که رو به حلقه دار- با گامهايی ناهمگون – دارد
پريشانِ اضطراب، آشفتهء درد، سراسيمه سکوت
با زنجير بی هدفی، که قفل در وزنه تنهايی است.
حسرت ماضی _ انتظار مضارع _ ترس آينده
در سلول اتاق، در حياط خيابان، در مرخصی مهمانی
زير نور افکنهای نصيحت و سرزنش
و پشت ميز بازجويی از آرمان نا معلوم.
در تير رس نگاه آشنايان
_که در اتاقکهای نگاهبانی_ عبور من از سيم خاردار را می نگرند.
قاضيان همه معقولند و راضی
و وکيلان اما همه قاضی خواهند شد.
و من،
که جايگاه متهمين برازنده ام نيست
پس
باز می گردم _ بدون فرجامخواهی _ بسوی زندان زندگی.

Thursday، December 04، 2003

بعدا درستش می کنم ، حالا باید برم هوا خوری . هوای سرد و نمناک بارونی.
ElleEst می گه از بارون خیلیا گفتن.
ما دیگه نگیم...
با اجازه از روح م. اميد...

من اينجا بس دلم تنگ است
وهر سازی که می بينم بد آهنگ است،
بيا ره توشه برداريم، قدم در راه بی برگشت بگذاريم
ببينيم آيا آسمان هر جا همين رنگ است؟...

... آری آری،
آسمان، هرجا،
همين رنگ است

ولی، اما، زمينش نيست
زمين هر جا به يک رنگ است، رنگ در رنگ است
نه هر سازی، بد آهنگ است ...
پس، بگذار،
گام بردارم، قدم در راه بگذارم
ببينم آيا هرجا همين رنگ است؟
پر از بيداد و نيرنگ است؟
و من آنم
که آنجا هم دلم تنگ است؟