شبها وقتی که توی رختخوابم دارم ميلولم تا خوابم ببره چيزهایی مياد تو ذهنم که بدرد پر کردن وبلاگ می خوره. شايدم روزی يه چيپ اختراع بشه که بذاری تو مغزت و هر چی که فکر میکنی رو برات پابليش کنه.
در هر حال، اين معری که تو پست قبلی گذاشتم در جواب به مسابقه ای بود که سایتی در مورد مهاجرت طرح کرد. وگرنه من همچین طبخ شعرم خوب نیست. گرچه، یه دفعه دیگه هم طبخ آزمایی کرده بودم.
توی دوران دبيرستان در آستانه کنکور لعنتی و در حال و هوای نابودی. برای ثبت در تاريخ! می ذارمش اينجا:
چه کنم با اين مغز تيره
که رو به حلقه دار- با گامهايی ناهمگون – دارد
پريشانِ اضطراب، آشفتهء درد، سراسيمه سکوت
با زنجير بی هدفی، که قفل در وزنه تنهايی است.
حسرت ماضی _ انتظار مضارع _ ترس آينده
در سلول اتاق، در حياط خيابان، در مرخصی مهمانی
زير نور افکنهای نصيحت و سرزنش
و پشت ميز بازجويی از آرمان نا معلوم.
در تير رس نگاه آشنايان
_که در اتاقکهای نگاهبانی_ عبور من از سيم خاردار را می نگرند.
قاضيان همه معقولند و راضی
و وکيلان اما همه قاضی خواهند شد.
و من،
که جايگاه متهمين برازنده ام نيست
پس
باز می گردم _ بدون فرجامخواهی _ بسوی زندان زندگی.